چندین ماه است که در مورد سحر گل می خوانم. او توسط مردان و زنانِ خانواده شوهرش مورد خشونت های خیلی شدید خانواده گی قرار گرفته بود. بله، حتا زنان. متفکر و ناراحت و دلشکسته استم. زن ستیزی زنان سخت ناراحت کننده و دردآور است. قلبت می شکند وقتی می شنوی که یک زن می تواند زن دیگری را شکنجه کتد، ناخن هایش را از بیخ بیرون آرد، موهایش را از سرش بکند، با اتو او را بسوزاند و با ریسمان به تنش بزند. و هم ناراحت کننده است که همچون چیزها خیلی اتفاق می افتند و بسا وقت ها اصلن کسی در مورد شان نمی داند.
خیلی زنان ناخودآگاه گرایشات زن ستیزانه دارند. پا بر حقوق زنان می نهند چون دلشکسته اند، چون کسی پا بر حقوق آنان گذاشته بوده. و چنین است که خشونت تمام شدنی نیست. هرگز هم تمام نخواهد شد اگر با هم نایستیم. خشونت رها کردنی نیست اگر به همبسته گی و همدلی و ارزش هایی که ما را یکی می سازند نیندیشیم. سالهاست که قربانی خشونت بوده ایم، وچنین خواهیم بود اگر ما با هم نباشیم، اگر از هم دفاع نکنیم، اگر گاه به گام هم با خشونت مبارزه نکنیم.
اگر آرام باشی و فریاد هایت در گلویت زندانی بمانند، اگر صدایت را بلند نکنی، نمی دانی که چه قدر قوی است، نمی شنوی چه کسانی با تو هم صدا استند، نمی بینی چه شبکۀ بزرگی همراهت است، نمی بینی چه کسانی پشتیبانت استند.
اگر تنها باشی، شاید آسیب پذیر باشی. اما، ما، یکجا با هم، قوی استیم، خیلی قوی تر از آن که بدانیم و بدانند.
Sahar Gul, like many other victims of domestic violence, was tortured, abused, and imprisoned by the women in her in-laws. Yes, the women.
Female misogyny is heart-wrenching. It breaks my heart that a woman could pull out another woman’s finger nails, burn her with irons, hit her with cables and imprison her in a dark basement for no other reason than refusing to become a prostitute. What is even more heart-breaking is that things like this have been happening for years and years.
Many women grow up with unconscious misogynist tendencies. They step on other women’s rights because their rights have been violated by society. They oppress because they have been oppressed. But we shall put an end to this. We shall put an end to this vicious circle of violence that is going round and round. It seems never ending, and it will never end if we do not stand together.
What the women of Afghanistan need is empathy and solidarity. We have suffered for years and we will suffer more and more if we do not stand up for each other, if we do not understand each other’s pain, if we turn a blind eye to what each of us is going through.
All we have to do is move so that we hear our chains. We will, then, see how strong we are. We will see how big our network is. We will see that we are not alone in this plight.
Alone, we might be vulnerable. But together, we are strong, a lot stronger than we know or think. We create the society; of course, we can change it. All we have to do is break the silence.
We are all stereotypical whether we accept it or not. We assume things, we judge, and we come to conclusions without even thinking twice. One of these stereotypes that really bothers me is about wearing a headscarf. Wearing a headscarf is perceived to be a symbol of women’s oppression. We are convinced that if a woman wears a scarf, she is trapped in an oppressive household and she has no knowledge of what her rights are and that we need to go ‘save’ her.
Looking at a woman with a headscarf and assuming that she is oppressed is neither clever nor fair. It is wrong to tell a person how she should dress. Be it a hat or a headscarf, it is a woman’s very personal choice. So please, next time you see a woman with a headscarf, do not assume she is oppressed. Maybe she likes wearing scarves, maybe it is her sense of fashion, or maybe it is a part of her culture. A scarf could show many things; it certainly, however, does not symbolize oppression.
A scarf is not evil. Oppression lies in what we do with a scarf not in a scarf itself. Scarves are classy, chic, and beautiful, just like earrings and necklaces and other accessories. Yes, sometimes, that is all a scarf is: an accessory of choice.
لباسهای سپید به تن دارد. از زیر چادر می شود موهای سیاه و چنگ چنگی اش را که بر سر شانه هایش افتاده اند دید. باد به رویش می وزد. باد دیگر آن باد ملایمی نیست که وقتی با مادر قدم می زد در لای موهایش جا می گرفت. باد تند است. باد خشمگین است.
چشم های همه به سویش دوخته شده اند. چشمان خود را می بندد. نیم تنش زیر خاک است. دست هایش هم بسته اند مانند اندیشه هایش. همان اندیشه هایی که سالهاست زندانی بوده اند.
باید آخرین واژه های خود را بگوید. باید از خود دفاع کند. نمی داند چی بگوید و از کی بگوید و از چی بنالد. صدا از گلویش فرار کرده است.
می لرزد. به سنگ ها که در دست های مردمان اند می نگرد. سنگ ها می لرزند ولی دستها جا به جا و محکم اند. این همه عقده. این همه نفرت. چرا.
از آسمان قهر می بارد. آسمان ناآرام است. آسمان دلتنگ است. گلوی آسمان چون گلوی او پر است. ولی آسمان هم چون اوست: بی صدا، بی چاره، ساکت.
در یک چشم به هم زدن سختی سنگ را حس می کند. بر رویش، بر قلبش، بر روانش.
نمی خواهد بگرید. نباید بگرید. می لرزد. دنیا هم می لرزد. هر دو از ناچاری خود می لرزند و از بودنی که در آن هیچ گفتنی نداشته اند. اشک هایش می ریزند و صورت سرخش را می شویند.
سنگ. سنگ. سنگ. حتا سنگ از سنگدلی این مردم حیران است. او پروای سنگ را ندارد. بی اعتنا است. دیگر چیزی مهم نیست. هیچ چیز. فقط می خواهد همه چیز زودتر تمام شود. بیست و پنج سال است زندانی است. بیست و پنج سال است که چون کاغذپرانی در کنج پسخانه گکی افتاده است. منتظر است پرواز کند. به افق ها برود. از همه دور. از همه چیز دور.
دیگر هیچ احساسی ندارد. حتا نفرت. حتا کینه. دیگر درد را حس نمی کند.
پیراهنش سرخ شده است. صورتش سرخ شده است. وقتی کوچک تر بود، از سرخ خوشش می آمد. مادر برایش لباسهای سرخ می دوخت تا در نوروز بپوشد. سرخ. باغ گل سرخ مادرکلانش. سرخی کومه های دخترش. سرخی لبسرینی که مادر برایش خریده بود. سرخی ریسمانی که نشانه هایش در سراسر بدنش استند. رنگ زخم هایش. سرخ. سرخ. سرخ.
این مردم هم شاید از سرخ خوش شان می آید.
چشم های خود را می بندد. شاید این کابوس باشد. نه. زنده گی کابوس است. کابوس ناتوانی و بی زبانی و بی صدایی و بی چاره گی.
همه جا سرخ است. چشمهای مردم سرخ اند. پیراهنش سرخ است. دستهایش سرخ اند. زمین سرخ است. آسمان هم سرخ است. سیاه می شود. ناپدید می شود. می رود. تمام می شود. تمام شد.
***
شهر، شهر شادی است. غیرت از دست رفته اش به او برگشته است.
-----
پ.ن.
دیدن فلم "سنگسار ثریا م." به کارگردانی سیروس نورسته خیلی ناراحتم کرد. اگر تا حال آن را ندیده اید، حتمن ببینید.
Everyone’s eyes are glued at her face. She closes her eyes. She is half-buried under the ground. Her hands are tied. She feels suffocated. Her hands, closed down, are just like her thoughts: imprisoned. Her brain is overwhelmed with all the feelings and all the thoughts that yearn for freedom.
She needs to speak. She needs to defend herself. She does not know where to start or who to blame or what to complain from. Sound has escaped from her throat; she has no voice.
She is trembling. She looks at the stones in people’s hands. The stones are trembling too; they are doubtful of what’s to happen. But the people are determined. The hatred in their eyes have made them too blind to see her pain. The stares and the curses are like strikes straight to her hearth. The sky is angry and uneasy. But the sky, too, is like her: Silent. Helpless
Stone after stone after stone. She can feel the pain on her body, on her soul, on her heart. She wants to cry. But her tears have escaped. She is shaking and so are the stones. Even the stones are bewildered by this cruelty.
She doesn’t care anymore. She no longer feels pain or hatred or weakness. Nothing else matters. Nothing. She just wants it all to be over. She has been in prison for too long. She has been like a kite neglected in a room, waiting to fly again, waiting to go to the horizons. She wants to go away. Away from everything, away from everyone. She wants to leave.
Her dress has turned red. Her face is red too. When she was younger, she loved red. Maadar would make her red dresses to wear on Nowroz. Red. Bibi Jaan’s field full of roses. The redness of her daughters cheeks. The redness of the lipstick Maadar had got her. The redness of the rope whose traces are all over her body. The color of her pain. Red. Red. Red.
These people must like red too.
She closes her eyes. It is red everywhere. People’s eyes are red. Her dress is red. Her hands are red. The ground is red. The sky is also red. It is turning black. It is disappearing. It is leaving. She is leaving. It is ending. She left. It ended.
***
The city is full of joy. Its lost ‘honor’ has returned.
زنان خانوادۀ من با دشواری هایی چون نرفتن به مکتب و خشونت های خانواده گی روبرو نبوده اند و نه هم چنان اند که دنیا زنان افغانستان را تصور می کند. آن ها در خانواده های روشنفکر و تحصیلکرده به دنیا آمده اند. آن ها مکتب رفته اند، دانشگاه رفته اند و همگام با مردان خانواده در اجتماع فعالیت کرده اند. هرچند با سنت شکنی های خود با چالش های زیادی مبارزه کرده اند، ارادۀ شان نشکسته است و با مقاومت تمام در پی تغییر و بهبود زنده گی همه زنان بوده اند.
زنان خانوادۀ من زنان استثناییی استند که بر زنده گی من، بر اندیشه هایم و بر هویتم خیلی تأثیر گذاشته اند. دوست شان دارم و به بودن شان افتخار می کنم.
---
مادر
مادرم را دوست دارم، نه تنها برای این که مادرم است بلکه برای این که یکی از داناترین، دلیرترین و باشهامت ترین زنانیست که می شناسم.
خیلی می داند؛ آن قدر می داند که حتا اگر سال ها کتاب بخوانم به آن اندازه نخواهم دانست. همیشه کار می کند و در تلاش برای تغییری مثبت است. از روزی که به یاد دارم کار کرده است. بدون وقفه. هر لحظه، هر ساعت، هر روز. نماد زحمت کشی و داناییست.
داستان می نویسد، نقد می نویسد، کارهای پژوهشی می کند، برای برابری جنسیتی کار می کند، از فمینیسم و نقش های جنسیتی می نویسد، کتاب می خواند. و با دانش فراوان خود تصویر کلیشه يیی که جهان از زنان افغانستان دارد را می شکند. در جامعۀ مردسالار افغانستان که سیاست بیشتر حرفه يی مردانه پنداشته می شود، یگانه زنیست که از افغانستان در چندین کشور اروپایی نماینده گی می کند. زمانی هم که از کار به خانه می آید، با ما حرف می زند و به پرسش های طولانی و تمام ناشدنی ما پاسخ می دهد. نمی دانم چه گونه می تواند از پس این همه کار برآید. اصلن نمی دانم. مگر چه قدر حوصله دارد؟
شخصیتش برایم الگو است. مهربان و دلسوز است. با مردم طوری رفتار می کند که گویی همه خوبی های دنیا را دارند. هیچ حرف بدی در مورد کسی نمی گوید. گاه گاه آرزو می کنم مثل او بودم. کاش من زود عصبانی نه شوم. کاش مثل مادرم آرام و صبور و مهربان باشم.
هر چند خیلی می داند و خیلی کار کرده است، شکسته نفس است. برخلاف خیلی کسانی که می شناسم، کار می کند؛ شعار نمی دهد. از شعار و شعاردهی خوشش نمی آید. قدرت طلب نیست و حتا ترجیح می دهد در حاشیه بماند. همه می دانند چه قدر دانا و مهربان است ولی کسانی هم استند که با او کینه توزی می کنند. اما او قوی وبااراده است. احساساتی نمی شود؛ با آرامی به کار خود ادامه می دهد. به همت و اراده اش آفرین می گویم. خوب است می گذارد مردم هر چه می گویند، بگویند. "انکار آفتاب بود کار شب پره."
به مادرم افتخار می کنم، نه تنها برای این که مادرم است بلکه هم برای این که الگویی برای همه زنان افغانستان است.
---
مادرکلان
هر جا بروم، با هر کی حرف بزنم، کسی شاگرد مادرکلانم است. مردم چه در جاده و بازار و چه هم در گردهمایی های ادبی و فرهنگی، به پیشش می آیند و دستانش را می بوسند و می گویند شاگردانش بوده اند.
با من و خواهران و برادرم از ادبیات و فرهنگ و دین حرف می زند و هم از روزهایی که تنها با واژه های او و تصویر ها برایم زنده اند. از کابل می گوید و از مکتب و از استاد بیتاب و از باغ نواب و نوجوانی های خود. در زمانی که خیلی زنان با دانشگاه رفتن بیگانه بودند، او تحصیلات دانشگاهی خود را تمام کرد و مدرک ماستری خود را در رشتۀ تعلیم و تربیه از دانشگاه کوینزلند آسترالیا به دست آورد. پس از آن به افغانستان برگشت و برای سال ها و سال ها به زنان و دختران سرزمین خود تدریس کرد و به آن ها فکر کردن را آموخت. از اروپا تا آسترالیا تا آسیای میانه به همه جا سفر کرد و در کنفرانس های جهانی در مورد زنان افغانستان حرف زد.
زنده گی اش فراز و نشیب های زیادی داشته اند. این روزها دلتنگ است. گویی دلتنگی های این همه سال یک باره به سویش آمده اند. ولی او با وجود دلتنگی، مستحکم و استوار مانده است. هنوز هم می خواهد کار کند، هنوز هم می نویسد و کتاب می خواند. می پرسم چه گونه از این همه کتاب و قلم خسته نمی شود. می گوید که همین کتاب و قلم اند که دلتنگی هایش را می ربایند.
وقتی کوچکتر بودم نمی دانستم چرا او مثل مادرکلان دوستانم نیست. چرا نان نمی پزد و شب ها برایم قصه های دیو و پری نمی گوید؟ پسان تر ها دریافتم که همین سنت شکنی هایش اند که دوستی ام را برایش بیشتر می سازند.
از زمانی که یادم می آید تا کنون در مورد تکواندو و هنر های رزمی می دانم. پدرم پنیانگذار انجمن تکواندوکاران تکواندو پومسه در افغانستان بود و برای نخستین بار این هنر رزمی را در آن جا معرفی کرد. او انرژی روز های نوجوانی خود را در این راه به کار برد و می خواست به همه زیبایی این هنر را نشان بدهد. به خاطر سالهای ناامنی و همچنان پس از این که من و خواهران و برادرم به دنیا آمدیم، پدرم تکواندوی حرف يی را ترک کرد. او و مادرم در چندین جا کار می کردند تا بتوانند زمینۀ تحصیل و هر چه می خواستیم را برای ما فراهم سازند. هر چند پدرم تکواندوی حرفه يی را ترک کرد، تکواندو همیشه بخش مهمی از زنده گی اش ماند. همیشه می گفت: "تکواندو تنها ورزش نیست؛ تکواندو هنر است، شیوۀ زیستن است."
پدرم هر روز من و خواهران و برادرم را تشویق می کرد تا تکواندو بیاموزیم. از این که من و خواهرانم را بیشتر از برادرم تشویق می کرد به او می بالم. او می خواست دخترانش قوی، مصمم و با اعتماد به نفس باشند. ولی متأسفانه، ما با وجود این که با بهترین استاد تکواندو زنده گی می کردیم، به این هنر توجه زیادی نکردیم. پدرم بدون این که کم حوصله شود هر لحظه و هر روز از تکواندو حرف می زد. به یاد دارم که در زمستان کوشش می کرد صبح وقت از خواب بیدار مان کند تا به صنف تکواندو برویم. از خواب برخاستن برایم همیشه مشکل بوده است. برای چندین ساعت شکایت و فغان می کردم تا سرانجام آماده می شدم. او شوخی می کرد و می گفت: "زنان این خانواده با تکواندو دشمنی دارد." زمانی که به سوی ورزشگاه می رفتیم، پدرم از کاکایم می گفت و از این که او چه گونه 45 دقیقه در سردی سخت بایسکل می راند تا به صنف تکواندو برود. بعد ها دریافتم که پدرم تکواندو را در روح همه خانواده جا داده بود؛ کاکایم، خانم کاکایم، پسران عمه ام، همه تکواندوکار بودند و به این هنر عشق می ورزیدند.
ولی من هیج گاه آن طور که باید به تکواندو دلبسته گی پیدا نکردم. همیشه کوشش می کردم برای این حرف بهانه بجویم. گاه تنبلی را بهانه می گرفتم و گاه به خود قناعت می دادم در این هنر استعدادی ندارم. هرچند، می دانستم دلیلش چی بود: من یک زن استم و تکواندو هنریست مردانه. همه می گفتند:" دختران را چی به ورزش. تکواندو که اصلن حرفش نیست." اطرافیانم در مکتب و بیرون و تعریف های کلیشه يی شان از مردانه گی و زنانه گی، تکواندو را برایم مردانه معرفی کرده بودند. و این حرف تا خیلی دیر در ذهنم خانه داشت.
پس از این که برای دانشگاه از پدر و مادر و خواهران و برادرم دور شدم، ارزش تکواندو برایم بیشتر شد. پس از این که کاکایم بار ها در مورد صنف های تکواندو برایم گفت، تصمیم گرفتم به صنف ها برگردم- تنها برای این که او و پدرم شاد باشند. اما با گذشت هر روز متوجه می شدم که چه قدر تغییر کرده ام. متوجه می شدم که دیگر سرم را پایین و کمرم را خم گرفته، راه نمی روم. متوجه شدم که سرشار از انرژی و اعتماد به نفس شده ام. باور نمی کردم تنها چند صنف این همه تغییر را در من پدید آورده باشند. تا امروز این حرف را برای پدرم نگفته ام.
پس از چند ماه رفتن به صنف، اندیشه هایم در مورد مردانه گی تکواندو از میان رفتند. دانستم که تکواندو نمی تواند از من زنانه گی ام را بگیرد. من می توانم گل موی گلابی ام را به مو بزنم و با وجود آن تکواندو بیاموزم. تکواندو هیچ چیزی برخلاف زنانه گی ندارد. در حقیقت، زنان تکواندو را زیباتر می سازند چون اندیشناک و مهربان اند و پایانی می گذارند برای دیدگاه هایی که تکواندو را با خشونت ربط می دهند. یاد گرفتم که تکواندو مرا به کسی که نیستم تبدیل نمی کند؛ من همیشه خودم خواهم بود. تکواندو مرا قوی تر می سازد و اعتمادم به خودم و توانایی هایم را بیشتر می سازد.
از زمانی که به دنیا آمده ام تا کنون، تکواندو -چه مستقیم و چه غیر مستیقم- بخشی از زنده گی ام بوده است. او شاهد به دنیا آمدنم، بزرگ شدنم، به مکتب رفتنم بوده است. بعضی وقت ها از این که آن دختر ورزشکاری که پدرم به او ببالد، نیستم، ناراحت می شوم. از همین بابت می خواهم صنف های بیشتری بگیرم و هنری را که باید سال ها پیش فرا می گرفتم، بهتر بیاموزم. هر چند رشتۀ تحصیلی ام حقوق و علوم سیاسی است، فکر می کنم با تکواندو پیوند ناگسستنیی دارم. می خواهم بر علاوۀ ایجاد کردن یک انجمن حقوقی و دفاعی بانوان در افغانستان، یک آموزشگاه تکواندو هم بسازم. می خواهم همه زنان افغانستان چنان باشند که پدرم می خواهد من باشم.
---
بلی، من یک زن استم. گوشواره هایم را می کشم، به آیینه می بینم تا مطمین شوم سرمه ام به جاست و داخل آموزشگاه تکواندو می شوم، تکواندویی که همان قدر که مردانه پنداشته می شود، زنانه هم است.
I have to gather all my energy before I leave. My brain should be on its defensive mode to tolerate everything I will hear. I feel weak. I am tired of explaining that we are not tribal, barbaric, medieval people. I am tired of our identity being defined with guns and burqas and terrorism. I feel intimidated as they stare at me, waiting for words to come out of my throat. I try to remain calm. I feel suffocated.
“Breathe,” I remind myself. I try to be strong. But it is not easy. Their questions, their comments. Oh, I have heard them so many times. I can feel my blood boiling. My pride is hurt. My heart is shattered. I close my fists tightly. I should have gotten used to it by now. I should have gotten used to the stares, the pity, the comments. But I have not; I feel shattered every time.
---
The atmosphere is a lot friendlier than I had anticipated. The walls are decorated with pictures that remind me of home. There is a picture of a little boy with naan. There are crafts from Afghanistan around the living room. Seeing these little pieces of Afghanistan makes me happy.
I feel the tension leave my body. My brain is calm. My heart feels warm and light. These people are different. They look far from being judgmental. I take a deep breath and smile.
The aroma of Qabuli Palaw reminds me of home and of Friday nights when all my family would gather and talk. That sense of family and community was what I had been missing so dearly. Who would have thought that this group of people who I had never met before would feel like family. How strange. This house, in the small town of Hadley, miles away from home, feels like home. It is heart-warming.
One of the women comes inside with a tray full of Baklava. “I made this for you all,” she says. One of the girls notices the smile on my face. “You must like Baklava a lot,” she smiles.
---
The man sits next to his wife. He smiles, and tries to start a conversation. “Afghanistan is beautiful,” he says.
“We went to Afghanistan for our honeymoon,” he continues to talk while looking at his wife.
I stare at them in disbelief. The wife starts laughing. “How different the Kabul I know probably is now,” she sighs.
The husband nods. “I fell in love with Afghanistan when I went there in 1968. I went to Kabul and then to Bamiyan to swim in the Amir Lake,” he tells us.
I am lost in their words. They talk about how beautiful Kabul was and how they have their fondest memories from that city. They talk about the peaceful Kabul who wasn’t heart-broken; the Kabul who did not have traces of violence and war on every part of its body. The Kabul that was known as the Paris of Central Asia. The beautiful, peaceful, calm Kabul.
---
These people know Afghanistan better than I. I am envious and happy at the same time. My mixture of feelings never fails to surprise me. I now know the answer. I know why it is that I care so much for Afghanistan even though I have not seen its glory days, even though I was born in war, I grew up in war. It is for I know what Afghanistan used to be like.
I know of the time when my grandmother could ride on her bike to her school, not worrying about street-harassment. The time where no one cared whether you wore a burqa or a dress; the time when humans mattered, not their clothing. The times when children didn’t starve to death because of poverty. The times when you did not fear a bomb taking your life after coming out of your house. The times when happiness was still alive.
---
I am envious of those who have seen the real Afghanistan, her culture, her beauty. I am envious of the people who could live in their birthplace. Live, not just breathe.
I want to see the Afghanistan who would live again, who would be happy, and peaceful, and full of joy. The Afghanistan who attracted tourists who were amazed by her beautiful, snow-covered mountains, and her breath-taking beauty. The Afghanistan who could defend herself. The Afghanistan who wasn’t shattered. The Afghanistan who was hopeful for its future. The Afghanistan who was strong.
I believe in that Afghanistan. I believe in her. I know that she is powerful. I know that she will survive.
Being the founder of Taekwondo Poomsae in Afghanistan, my father always encouraged my siblings and I to learn taekwondo. He was so in love with the art that his motto in his teenage years was “eat taekwondo, breathe taekwondo, live taekwondo.” He was very young when he started a Martial Arts organization and then a Taekwondo school soon after. He wanted to show others the glory of the art.
Soon after my brother and I were born, my father had to sacrifice his career in order to work multiple jobs along with my mother to make sure we got everything we needed. He could no longer pursue his dream. Taekwondo, however, always remained a significant part of his life. “Taekwondo is not just a Martial Art; it’s a way of life. It completely changes you-for the better, of course,” he would say. He did not go a day without encouraging my sisters and I to start. What amazed me and made me respect him even more was that he would encourage my sisters and I more than he encouraged my brother. He wanted his daughters to be strong, decisive, determined, and confident. He never got frustrated with our not-so-welcoming responses. He kept encouraging us. Every minute, every day. Sometimes he would shake his head, smile and say, “the women in this family are Taekwondo-haters.”
Growing up with an outstanding taekwondo coach and hearing about it all the time, my siblings and I took taekwondo for granted. We never took it seriously or went to any classes. I remember how my father would always try to get me to wake up for taekwondo classes early in the morning on winter days. I would complain for a whole hour before getting up. He had got so used to it that he would wake me up an hour early so I could complain as much as I wanted before we left. He would then tell me stories of my uncle and how he would ride his bicycle for 45 minutes in the cold just so he didn’t miss his Taekwondo class. Later, I figured that my father had injected taekwondo in everyone’s system; it had become a family thing: my uncle, my aunt, my cousins, everyone I knew was a Martial Artist.
Even though I always tried to find reasons -such as being lazy- for why I never took any serious taekwondo classes, deep down, I knew what was holding me back. I was a typical girly-girl confused and influenced by the dominant social mentality about girls and sports-let alone girls and Martial Arts. “Why would a girl learn Taekwondo,” people would say. To me, taekwondo meant masculinity. I maintained the idea for a very long time. It was only after I moved away for college that I started taking taekwondo classes. At first, I did so because my uncle wanted me to and because it would make my father happy. However, I soon realized how different I felt with every class I took. I was more confident. I no longer walked with a hunched back, looking down. It was amusing because I had just started.
Despite being a beginner, I felt the strength and the confidence. I realized that it was a misconception to think Martial Arts are for men only. Martial Arts are just as feminine as they can be masculine. I figured that I can be as good of an artist even if I wear my pink headbands or my earrings or necklaces. Femininity has nothing against Martial Arts. Indeed, a woman makes Martial Arts even more beautiful for she is nurturing and caring and puts an end to the stereotypical perception of Martial Arts linked with violence. I learned that taking a Taekwondo class will not remove the innate feminine qualities of a woman. Martial Arts will not turn you into someone you are not; they just help you be a stronger, more confident version of yourself.
Even though Taekwondo was not directly a part of my life, it taught me a valuable lesson. It showed me what it felt like to be confident, energized, and empowered. I want the women of my country to feel confident and empowered like that. Sometimes I feel sad for not being the strong, Martial Artist daughter my father must have yearned for. Thus I want to take more classes and learn what I should have started years ago.
Today, despite majoring in International Relations and having plans of going to Law School; I have a strong sense of attachment towards Taekwondo. I feel like I grew up with her; she saw me be born, grow, go to school, and become the woman that I am today. My passion now- in addition to creating a law firm- is to build a Taekwondo school for women in Afghanistan.
---
Yes, I am a woman. I take my earrings off, look in the mirror, fix my eyeliner, and join the class that is for women just as much as it is for men.
"زنان برای پیروی کردن از مردان به دنیا آمده اند."
"صدای یک رهبر زن چون صدای یک ماکیان بیهوده است."
"زنی که استعداد در هیچ چیزی ندارد، یک زن واقعی است."
"بزرگترین کار یک زن پسر به دنیا آوردن است."
"بی نظمی از سوی آسمان ها فرستاده نشده است؛ سبب بی نظمی زنان استند."
جمله های بالا تنها شماری از اصل هایی استند که پیروان ایدیولوژی کنفوسیوس به آن ها باور دارند. هر چند ایدیولوژی یک چیز کاملن متفاوت از زنده گی حقیقی است، اندیشه های کنفوسیوسی تأثیرات بی شماری بر زنده گی زنان و ماهیت و نقش های اجتماعی آنان داشته اند. آموزه های مکتب فلسفی کنفوسیوس برای بیشتر از 2500 سال اندیشه ها، دیدگاه ها و برخورد های اجتاعی مردم چین، جاپان، کوریا، و ویتنام را متأثر ساخته اند. شمار خیلی زیادی از پژوهش گران کوشیده اند تا ایدیولوژی کنفوسیوس را بررسی کرده و در مورد تأثیراتش بر تاریخ و وضعیت فعلی زنان بنویسند. پس از بررسی ها و پژوهش ها همه به یک نتیجه رسیده اند: زنان همیشه در تلاش بوده اند تا از زیر سایۀ ایدیولوژی کنفوسیوس بیرون شوند.
از زمان پیدایش و گسترش آیین کنفوسیوسی به این سو، اندیشه های مردم چین در مورد زنان و نقش های اجتماعی شان تغییر زیادی کرده اند. فلسفۀ کنفوسیوس در دوران حکم روایی سلسلۀ هان (سال 206 پیش از میلاد) به عنوان دکترین اصلی نظام تعیین شد و اندیشه های کنفوسیوسس بخشی از آموزش و پرورش رسمی شدند. بعد ها هم تفسیر نیوـکنفوسیوس به افزایش اقتدار مردان کوشید و ارزش های پدرسالارانه را محکم تر ساخت. با توجه به ساختار کنفوسیوسی، زنان باید همیشه یک قدم پس تر از مردان و یا یک رتبه پایین تر از مردان باشند. بیشتر پیروان این آیین، هر چند به مادران احترام داشتند، سر سپرده گی زنان در پیش مردان را امری طبیعی و پذیرفته شده می دانستند.
پیروان کنفوسیوس به این باور بودند که خانواده هم چون یک کشور است؛ همان گونه که یک امپراتور مرد است، حمکروای یک خانواده هم باید مرد باشد. مرد افتدار و قوت طبیعی دارد و باید برتری اجتماعی اش چون برتری سیاسی اش بدون پرسشی پذیرفته شود. جای زنان خانه بود و بهترین صفت شان پذیرفتن حرفهای مردان و اطاعت: نخست به پدر، پس از آن به شوهر و در اخیر هم به پسر جوان شان. همچنان، زنان در حالی که در مورد اصول خانواده گی یاد می گرفتند، پذیرفتند که باید برای خوشی های شوهر و خانوادۀ خود، از خودگذر باشند. نوشته های ادبی هم از زنان قابل احترامی حرف می زدند که خواسته ها و اندیشه های خود را زیر پا گذاشتند تا دیگران شاد باشند.
اندیشه های کنفوسیوسی تا سالهای زیادی ارزش های اجتماعی چین را زیر تأثیر قرار داده بودند تا این که در اوایل قرن بیستم برای نخستین بار اندیشه های ضد کنفوسیوسی سر بلند کردند. از جمله می توان از نوشته ها و رمان های باجین، یاد کرد که نفوذ بیش از اندازه و مرگبار ارزش های کنفوسیوسی در نظام خانواده و فشاری که آن ها بر هر دو، مرد و زن، می آورند، نام برد. از سوی دیگر، پس از به قدرت رسیدن، کمونیست ها هم اندیشه های کنفوسیوس را رد کردند و آیین کنفوسیوس را به عنوان یکی از دلایل اصلی شکست چین در مدرنیزه شدن معرفی کردند. گفتنیست که مهمترین دلیل انتقاد کمونیست ها این بود که آنان آیین کنفوسیوس را یک «ایدیولوژی فیودالی» و دشمن سوسیالیسم می دانستند.
با وجود این همه، شمار خیلی زیادی از نویسنده ها و پژوهشگران به این باور اند که اندیشه های اصلی کنفوسیوس به گونه های غیر مستقیم تحریف شده اند. آن ها می گویند که فلسفۀ کنفوسیوس، فلسفۀ برتری یک جنس بر جنس دیگر نه، بلکه فلسفۀ برتری مردان در بیرون و زنان در خانه است. آن ها می گویند که کنفوسیوس- که در دوران هرج و مرج به دنیا آمده بود- می خواست به دنیا نظم را معرفی کند. طرفدارن کنفوسیوس می گویند که توجه او به فرق های جنسیتی نه به برتری های جنسیتی بوده است.
حتا اگر پذیرفت که اندیشه های کنفوسیوس در حقیقت در تقابل با زنان نیستند و زیربنای جامعه های پدرسالار چین، جاپان، کوریا و ویتنام را تشکیل نداده اند، نمی توان رد کرد که این اندیشه ها در قوی ساختن و رایج ساختن ارزش های پدرسالار کوشیده اند. امروز، هرچند از نظام های کاملن کنفوسیوسی در کشور های نامبرده خبری نیست، هنوز هم می توان بخش هایی از آن ها را در این جوامع دید چون از میان بردن اندیشه هایی که در عمق یک اجتماع جا می گیرند، سالها و حتا قرن ها را در بر می گیرد.
زمینه سازی برای تعلیم زنان راهی است برای امنیت اقتصادی
نویسند: نه اومی ولف
برگردان: مریم هوتکی
شمارۀ تازۀ نیوزویک ویژۀ گزارش جهانی پیشرفت های زنان در سال 2011 است و نبشته يی دارد با لستی از بهترین و بدترین کشور ها برای زنان. نبشته تأکید دارد بر پیامد های بد سرکوب کردن زنان و نابرابری ها در برابر آن ها.
لست بهترین کشور های برای زن بودن و بدترین کشور ها برای زن بود روایت دو جهان کاملن متفاوت اند.
لست نخست که از خوبترین ها حرف می زند، از آیسلند، کشورهای اسکاندیناوی، هالند، سویس و کانادا نام می برد. این کشور ها در پنج بخش پیش تاز استند: برابری، بهداشت، آموزش و پرورش، اقتصاد و سیاست.
در امریکا، خیلی زنان نسبت به مردان رتبه های بلندتر تحصیلی دارند و این رقم هر روز در حال افزایش است. در ترکیه، مردانی که در مقابل زنان از خشونت کار می گیرند، از خانه بیرون انداخته شده و با آله های ردیابی دنبال می شوند. دنمارک و آسترالیا هم زنان را به سمت نخست وزیری انتخاب کرده اند.
کشور های لست دوم، اما، گویی در سیارۀ دیگری استند. در چاد، کشوری که بدترین جا برای زنان نامیده شده است، زنان اصلن حقوق سیاسی و اجتماعی ندارند. دختران ده-یازده ساله بدون چون و چرا مجبور به ازدواج می شوند. در نیجر که در ردۀ هفتم بدترین کشور ها برای زنان قرار دارد، حالت بهتری از چاد نیست. در مالی که در ردۀ پنجم این لست قرار دارد، بیشر زنان به خاطر ختنه شدن آسیب های خیلی شدید روانی دیده اند. در کانگو که آن را جمهوری دموکراتیک هم می خوانند، هر روز بالای 1100 زن تجاوز صورت می گیرد. مردان یمنی، از سوی دیگر، می توانند هر وقت و به هر دلیلی که بخواهند زنان خود را لت و کوب کنند.
هرچند این مقایسۀ صریح غیرقابل باور است، نمی توان تفاوت ها میان این دو دنیا و این دو شیوۀ متفاوت زنده گی را انکار کرد. این تفاوت ها خبر تازه يی نیستند. گروه های مدافع حقوق بشر از سالها به این سو است که در تلاش اند به این نابرابری ها توجه برانگیزند. اما نابرابری های سیستماتیک جوامع ذکر شده که از سالها بدین سو در جریان اند، نمی گذارند به ساده گی این مشکل حل شود. بیشتر گروه های مدافع حقوق زنان و حقوق بشر سیاست هایی چون «این کار خوب و اخلاقی نیست» را به کار می گیرند تا دلسوزی و ترحم مردان را براگیزند. ولی شمار دیگری از این گروه ها راه تاز يی را انتخاب کرده اند؛ آن ها می کوشند به مردم بفهمانند که دست کشیدن از سرکوب کردن زنان، آن ها را از فقر و ناچاری نجات می دهد.
اقتصاد و نابرابری جنسیتی
پایان دادن به خشونت ها و نابرابری ها علیه زنان را نمی شود با برانگیختن دلسوزی مردان حل کرد؛ باید با واژه های محکم تر و منطقی تر مبارزه کرد. مردم- به ویژه مردم کشور های در حال توسعه- باید بدانند که نابرابری های جنسیتی و سرکوب کردن زنان منجر به بجران اقتصادی می شود. سرکوب کردن زنان تنها یک مسألۀ اخلاقی نیست و در حقیقت راه آسانیست که کشور ها برای راحتی «فرهنگی» از آن استفاده می کنند و همین باعث بحران های اقتصادی و اجتماعی می شود. هر چند نمی شود همه کشورهای در حال توسعه را مسوؤل صد در صد بحران های اقتصادی شان دانست، گفتنیست که در خیلی موارد تصمیم های هر چند بی تأثیر این کشور ها تأثیر زیادی بالای وضعیت اقتصادی شان دارد. بدیهی است که میراث های استعمار- گرسنگی زده گی گسترده، بی سوادی و آسیب پذیری به خشونت- از مهمترین عوامل بحران های اقتصادی استند. اما چگونه می توان این میراث های استعمار را یگانه دلایل بحران های اقتصادی دانست، در حالی که کشور ها، خود، رفتار استعمارگرایانه يی نسبت به زنان- هم در خانه و هم در نهاد های دولتی و غیر دولتی- دارند!؟
زمانی که کشور های در حال توسعه پالیسی های سرکوب کننده در برخورد با زنان به کار می گیرند، آن ها در حقیقت گامی می نهند به سوی شکست اقتصادی و درهم و برهمی اجتماع.
نیوزویک می گوید که زمینه سازی برای آموزش زنان راهی است برای رفاه اقتصادی و اجتماعی. بیشتر کشور هایی که سابقۀ استعمار دارند یا منابع طبیعی زیادی ندارند و یا از دیگر نگاه ها راحت نیستند، می کوشند زمینه های هر چه بیشتری را برای تعلیم و آموزش زنان برابر کرده و به حقوق اجتماعی-سیاسی شان توجه کنند. هر چند این کشور ها با مشکلات اقتصادی دست و پنجه نرم می کنند، ببیشتر شان در حال رشد اقتصادی استند. از آن جمله می توان از هند، چین، مالیزیا، اندونیزیا، برازیل، کوریای جنوبی و ترکیه نام برد.
این در حالیست که پژوهش ها نشان می دهند که 50-100 سال پیش، هندوستان، رومانیا، فلیپین و پرتگال برخورد های کاملن متفاوتی با زنان داشته اند و نابرابری ها در مقابل زنان خیلی بیشتر از امروز بوده اند. امروز در پاکستان، تجاوز جنسی شوهران بر زنان شان غیرقانونی است. و اما هنوز هم هر سال تقریبن 800 قتل ناموسی رخ می دهد. پرسش این است: اگر پاکستان نظام پدرسالاری اش را از میان ببرد، چه پیشرفت های اقتصادیی خواهد داشت؟
اگر بی سواد نباشی، می توانی یک نهاد تجارتی را آغاز کنی. اگر هر لحظه و هر روز در ترس تجاوز و خشونت های خانواده گی نباشی، می توانی کار های اجتماعی را سازماندهی کنی. اگر دخترت در معرض خطر ختنه شدن در سه ساله گی و به ازدواج رسانیده شدن در ده ساله گی نباشد، او می تواند به مکتب برود. و زمانی که که ازدواج کند و کودکانش بزرگ شوند، آن ها هم پدر و هم مادر تحصیل کرده و دانا می داشته باشند؛ بحث های علمی در خانه دو برابر می شوند، مخاطبین کودکان دو برابر می شوند و آن ها دو برابر برای پیروزی های اکادمیک تشویق می شوند.
مادران تحصیل کرده اند که تغییر را به میان می آورند.
بانو هیلاری کلنتون، وزیر خارجۀ ایالات متحدۀ امریکا به نیورویک می گوید: "وقت آن است که جهان با دیدی استراتیژیک به زنان بنگرد و مانع رشد و آموزش شان نشود. پژوهش ها نشان می دهند که زمینه های بیشتر برای کار کردن زنان و شامل بودن شان در امور اقتصادی-به ویژه تجارت- نه تنها باعث رشد اقتصادی می شود بلکه باعث به وجود آمدن کار های بیشتر و امنیت کاری و اقتصادی برای دیگران هم می شود."
جالب است که در بدترین کشور ها برای زنان، ترجیح می دهند زنان ناآگاه و بی سواد باشند و در خانه بمانند تا اصول فرهنگی به جا شوند- حتا اگر این به قیمت بحران اقتصادی تمام شود.
ولی امروز وقت آن است که کشور های فقیر و کشور های در حال توسعه در مورد وضعیت بد خود کاری کنند: باید به زنان را از قید و بند اصولی که جامعه ساخته نجات دهند و زمینه های برابری های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی شان را فراهم کنند.
یک ماه پیش، پس از دو سال، طلوع را دوباره یافتم. شاد شدم. طلوع بوی از خود بودن می دهد. بوی خانه. بوی کابل. برنامه های طلوع هر کدام برایم خاطره هایی را زنده می کنند. دلم برای شب هایی که با همه خانواده «ستارۀ افغان» را می دیدم، تنگ شده است. دلم برای پرنیان که حرفهای هنرپیشه های هندی را از بر کرده بود و هر جا که می توانست استفادۀ شان می کرد، تنگ شده است.
تلویزیون طلوع توانسته است با برنامه های آفتابی خود و با خلاقیت و
آزاداندیشی در آفرینش خاطره های خیلی ها نقش بزرگی داشته باشد. از طلوع که
برایم در این هفت سال لبخند ها و اشک ها و خاطره ها آورده است، سپاسگزارم.
نویسنده: ویوک پراکاش
برگردان: مریم هوتکی
در نواحی غربی گجرات، در قریۀ دور افتاده سیانی، گروه نسبتن بزرگی از
مردان هم دیگر را در ساختن یک معبد کمک میکنند. طرفهای چاشت، آنها کار
خود را نیمه گذاشته و در پی یافتن جایی خنک برای نان خوردن میشوند. گروه
دیگری از مردان هم به آنها میپیوندند و نانی را که قبلن پختهاند،
میخورند. اینجا سیانی است؛ قریۀ مردها.
مرکز پژوهشی سنسوس میگوید که در هندوستان در مقابل هر هزار مرد تنها ۹۱۴
زن به دنیا میآید. این رقم هم در سال ۲۰۱۱ به ۹۳۳ زن در مقابل هر هزار مرد
کاهش یافته است.
ویندوبای مهتالیا، یک دهقان ۲۳ ساله میگوید که از پانزده سالهگی تا کنون خواسته است عروسی کند، ولی نتوانسته است.
بینش هندوستانیها به سوی مردان به عنوان جنس برتر از قرنها به این سو
ادامه داشته است. همین باعث شده است که از زمان پیشرفت تکنالوژی به این سو،
تقریبن همۀ بانوان هندوستانی پیش از تولد کودکشان با آزمایشهای التراسوند
از جنسیت او با خبر شوند. پژوهشها نشان میدهند که در خیلی موارد اگر
کودک دختر باشد، خانوادهها تصمیم به سقط جنین میگیرند.
همین کاهش در به دنیا آمدن دختران است که امروز سبب دشواریهای اجتماعی
برای مردان در سیانی شده است. در سیانی، که نفوسش کم و بیش به هشت هزار نفر
میرسد، ۳۵۰ مرد بالای ۳۵ سال مجرد هستند.
لالجی بای مکوانا، یکی از باشنده گان ۴۲ سالۀ شهر، میگوید که شادمان است
بیست سال پیش عروسی کرده است. او میگوید که اگر امروز جوان میبود، هیچ
گاهی نمیتوانست عروسی کند.
پراشانت دیو مردی ۴۲ ساله است که در یک آسیاب کوچک آرد کار میکند و از
اینکه قبلن عروسی کرده شادمان است. او میگوید که نسبت به اینکه در این
شهر کوچک پیشرفتهای صنعتی خیلی اندک بوده و زیربناهای تحصیلی هم وجود
ندارند، بیشتر مردم بیپول و بیسواد هستند. شمار زنان خیلی اندک اند و
آنها هم منتظر پیشنهادهای بهتری هستند.
گروههای مردانی که با هم زندهگی میکنند تمام کارها -که سنتها زنانه
میخوانندشان- چون پاک کردن خانه، پخت و پز و جاروب را خود انجام میدهند.
از سوی دیگر، خانوادۀهای زنان از مردان خواستگار پول هنگفتی برای جهیزیه
میخواهند. این در حالی است که هندوستانیها همیشه از خانوادههای دختران
جهیزیه میگیرند. این حالت جالبی است چون سنتها را شکسته و فرهنگهای
دیرینۀ این سرزمین را واژگون کرده است.
زیاد وقت نمیگیرد متوجه غیبت زنان در جادههای کوچک و باریک سیانی شد -
به ویژه در شام. پس از اینکه آفتاب غروب میکند و کار مردان مجرد تمام
میشود، آنها در پیش دکانها و بازارها گرد هم جمع میشوند، چون خانه و
خانوادهیی ندارند که به پیش شان بروند.
بارات بای خیر ۴۵ ساله که تا هنوز مجرد است میگوید از ۲۵ سال به این سو
خواسته است، عروسی کند، ولی بنا بر حال نه چندان خوب اقتصادیاش نتوانسته
است، تشکیل خانواده بدهد. او میگوید دیگر امیدی ندارد و به تلاش خود نقطۀ
پایانی گذاشته است.
http://bostnews.com/details_dr.php?id=3129&cid=56
نه به فکر لباسهایم که تر شده اند استم و نه به فکر موهایم که آراسته و منظم شان کرده بودم و نه هم به فکر سرمه که از چشمانم فرار کرده و گرداگرد شان را سیاه ساخته است. قدم می زنم و می گذارم باران به آغوشم بکشد. می خواهم باران دلتنگی هایم را بشوید و باد با خود ببردشان. برگها می ریزند و بی خیال و سبکسرانه به آهنگ باد می رقصند و می چرخند. از بی خیالی شان خوشم می آید.
باران به پایان رسیده است. زمین خشک است و آسمان صاف. هیچ نشانه يی از باران نیست؛ گویی اصلن بارانی در کار نبوده است. لبخند می زنم. زنده گی و باران چقدر شبیه استند. دیروز می گذرد و امروز، دیروز چون یک رویا به نظر می آید.
اگر تصور کنی تنها یک ماه از زندهگیت مانده، دست از تنبلی برداشته به دنبال رویاهایت میروی. می خواهی هدفهایت را برآورده کنی. می خواهی به جاهایی که نرفته ای، بروی و چیزهایی که نیاموخته ای، بیاموزی و کارهایی که نکرده ای، بکنی. این سوژۀ همسانی در خیلی فلم ها، سریال ها و کتاب ها است. جالب این است که اگر چنین فکر کنی، دیدت نسبت به زندهگی کاملن تغییر می کند. در امروز، در همین لحظه، زندهگی میکنی. میبینی زندهگی چقدر هیجان انگیز است. میبینی هر لحظه چه قدر مهم است. میخواهی هر روز بیشتر بیاموزی، بیشتر بخوانی، به جاهای بیشتری بروی، به مردمان بیشتری کمک کنی، بیشتر لبخند بزنی.
وجودت سراپا انرژی میشود. چشمهایت جلایش مییابند. میدانی که امروز، روز تو است.
